<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7863439</id><updated>2011-04-21T14:54:33.997-07:00</updated><title type='text'>against the wind</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://royasaher.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7863439/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://royasaher.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>roya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09762416800583464133</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>7</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7863439.post-109470160231415418</id><published>2004-09-09T08:25:00.000-07:00</published><updated>2004-09-08T20:49:39.370-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>هر ثانیه چونان پاره ای از قلبم کنده می شود&lt;br /&gt;بار هر لحظه ، پشتم را می خماند،&lt;br /&gt;جای پاهایم یکی یکی از شن پر می شوند...&lt;br /&gt;که خواهد دانست که از این راه ها گذشته ام ؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7863439-109470160231415418?l=royasaher.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7863439/posts/default/109470160231415418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7863439/posts/default/109470160231415418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://royasaher.blogspot.com/2004/09/blog-post_09.html' title=''/><author><name>roya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09762416800583464133</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7863439.post-109417659330453338</id><published>2004-09-03T06:45:00.000-07:00</published><updated>2004-09-02T18:56:33.303-07:00</updated><title type='text'>درس عبرت از باغچه:</title><content type='html'> - پیچکی هرز، ناخوانده روئید، &lt;br /&gt;پیچک تربیت شده مان را سخت در بر گرفت، بر آن پیچید...&lt;br /&gt;خشکش کرد - و پیروزمندانه دمید در گل های شیپوری ی وقیحش!&lt;br /&gt;                                     *  *  *&lt;br /&gt;- ما این همه زحمت کشیدیم، آفتاب گردون تو باغچه کاشتیم...حالا که گل داده ، گل هاش پشتشونو کرده ن به پنجره مون!&lt;br /&gt;- باید تخم آفتاب گردونا رو از اون وری می کاشتیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7863439-109417659330453338?l=royasaher.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7863439/posts/default/109417659330453338'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7863439/posts/default/109417659330453338'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://royasaher.blogspot.com/2004/09/blog-post_03.html' title='درس عبرت از باغچه:'/><author><name>roya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09762416800583464133</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7863439.post-109380897421307435</id><published>2004-08-29T12:44:00.001-07:00</published><updated>2004-08-29T12:49:34.213-07:00</updated><title type='text'>بیچاره سگ ها!</title><content type='html'>مراسم پایانی المپیک برگزار شد.رقص و موسیقی یونانی دلچسب بود، به خصوص&lt;br /&gt;وقتی موسیقی فیلم زوربای یونانی،ساخته ی تئودور آکیس ، پخش شد...&lt;br /&gt;ازفردا ساختمان های مخصوص اقامت ورزشکاران خالی خواهد شد، آتن به وضع عادی&lt;br /&gt;برمی گردد و توریست ها می روند ؛ از جادوی مسابقات صلح آمیز فقط خاطره ای به&lt;br /&gt;جا می ماند. ولی آن چه تغییر نمی کند این که ،کارگرانی که برای یک شبه ساختن بناهای مدرن در آتن فدا شدند سرشان کلاه می رود و همچنان مرده باقی می مانند. 150 انسان! - و البته ، تعداد نامعلومی سگ ولگرد که برای خراب نکردن منظره ی شهر آتن کشته شدند- به اضافه ی میلیاردهائی که این وسط کسب شد؛ باعث می شود فکر کنیم که :&lt;br /&gt;نه ، هیچ وجه مشترکی بین المپیک یونانیان باستان با چیزی که امروز اسمش را&lt;br /&gt;المپیک گذاشته اند نیست.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7863439-109380897421307435?l=royasaher.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7863439/posts/default/109380897421307435'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7863439/posts/default/109380897421307435'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://royasaher.blogspot.com/2004/08/blog-post_29.html' title='بیچاره سگ ها!'/><author><name>roya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09762416800583464133</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7863439.post-109299606332160310</id><published>2004-08-20T14:20:00.000-07:00</published><updated>2004-08-20T03:04:19.000-07:00</updated><title type='text'>برگ هائی از خاطرات من</title><content type='html'>دوستی دارم که به من درس ادبیات روسی می دهد.چند سالی بزرگترازمن است، ولی در نظراول خیلی بزرگتر به چشم می زند، شاید به خاطر هیکل جا افتاده ی مادرانه اش- که غلط انداز است: او ازدواج نکرده.حیف، چون به نظر من که جذاب است.&lt;br /&gt;شوخ طبعی اش تمامی ندارد ، و مهربانی اش هم. هربار چند تا کتاب به من قرض می دهد، من همه اش روی کتاب هایش لکه های آب پرتقال و توت فرنگی می اندازم و او همه اش به من آدامس تعارف می کند ، یا برایم مدادهای فانتزی عجیب و غریب هدیه می خرد که به شکل موشک اند یا پاندا.خودش کلکسیون کاملی از آنها را دارد و من مودبانه بی علاقگی ام را نسبت به آن ها پنهان می کنم.فال ستاره ها را خیلی دوست دارد.اولین کاری که برای من کرد این بود که برج تولدم را حساب کردو داخل جلد کتابم نوشت که فراموشم نشود:Taurus&lt;br /&gt;دیوانه وار عاشق بچه است، روی تخت و کمد اتاق خوابش صد تا عروسک چیده ، و ماتیک های صورتی معرکه ای می زند. بوی عطرهایش آدم را به اغما می برد... شیک پوشی اش هم بی نقص است.&lt;br /&gt;دوستم در دانشکده ی زبان های خارجی استاد ادبیات روسی است. دقیق است و منظم، با ابهت؛ و بذله گو. بیشتر شوخی هایش به شوهر نکردنش مربوط می شود.بی رحمانه خودش را به باد تند ترین متلک ها می گیرد، و سرآخر آه می کشد:&lt;br /&gt;"من به ادبیات شوهر کرده ام..."&lt;br /&gt;معشوق هایش عبارت اند ازپوشکین، لرمانتوف، فِت، آلکساندرگرین. وقتی با شوری حرفه ای از آن ها حرف می زند انگاربخارغلیظی به رنگ صورتی تند از درونش بیرون می زندو فضارا پرمی کند.رمانتیسم تندش نفسم را بند می آورد، و جزئیات بی شماری که از زندگی نویسنده ها باز می گوید باعث می شود احساس کنم در یک مغازه ی عتیقه فروشی گم شده ام.&lt;br /&gt;بیش از همه به نکاتی علاقه دارد که در هیچ کتابی ثبت نشده و به شکل اسرارآمیزی به اطلاعش رسیده؛ چیزهائی که دوست دارد ببیند که مرا به حیرت می اندازد، و با چشم هائی گشاد شده ازش می پرسم : " نه، راستی؟ "&lt;br /&gt;مثلن این که ، الکساندر گرین عاشق زن کوری بود که منبع اصلی الهامش به شمار می رفت ، و بی آن که دست این زن را در دستش بگیرد کلمه ای هم نمی توانست بنویسد؛ اما با این همه از کوری اش سوء استفاده کرد تا به او خیانت کند...یک روز که زن از این خیانت با خبرشد رفت و خودش را در رود " نِوا" انداخت....و از آن روز به بعد گرین دیگر ننوشت.&lt;br /&gt;لابد توقع دارد همه ی این ها را باور کنم.یا باورم بشود که آلکسی تولستوی، با حکومت شوروی مخالف بود و ازراه یک نقب زیرزمینی پیچ در پیچ که با کمک توطئه گران کنده بود به کرملین راه پیدا کرد.لنین توطئه را کشف کرد، اما تولستوی را بخشید به خاطر قریحه اش و برای این که خواهرزاده ی لئو تولستوی بزرگ بود. در عوض از او خواست که در رمان هایش انقلابیون را مدح کند...&lt;br /&gt;گاهی همان طور که روبرویش نشسته ام وخیره به چشم های عسلی ی موربش، به حرف هایش گوش می دهم، بوی عجیبی از جائی به مشامم می رسد.نمی توانم به دقت بگویم بوی چیست، چیزی مثل بوی ترش آشپزخانه ای است که در آن ظرف شیر فراموش شده ای مدت ها باقی مانده باشد، یا مثل بوی لایه ی نازک کپک روی آب پنیر؛ یا بوی هلوئی که بیرونی سالم و گلی رنگ دارد اما دستش که می زنی متلاشی می شود، و آبی قهوه ای و صدها مگس سرکه از آن بیرون می آید...&lt;br /&gt;دوستم تازگی ها علاقه ی زیادی به قرآن خواندن پیدا کرده. عشقش به مجالس رقصِ توصیف شده در کتابهای لرمانتوف و آداب معاشرت روسی را چطور با قرائت کلمات عربی آشتی می دهد نمی دانم، ناچارم قبول کنم که روحش ظرفیت خیلی چیزها را دارد که برای من کشف نشده باقی مانده ، مثل قفسه ای که کشوهای مخفی زیادی داشته باشد.با شور و هیجان می گوید که در قرآن کلمه ای هم برضد زنان نیست، فقط باید آن را به دقت خواند.&lt;br /&gt;دیروز غروب که به دیدنش رفتم ساکت و سربه زیر در اتاق نیمه تاریک نشسته بود . چراغ را روشن کردم و دیدم اشک گوشه ی چشمش برق می زند.کتاب های رمان را بی حرف از من پس گرفت و گوشه ای گذاشت، و عذر خواست از این که حوصله ی درس را ندارد : " باشد برای یک روزدیگر، سرم درد می کند."با برادرانش سر تقسیم ارث پدرشان که تازه مرحوم شده جرو بحثش شده بود.&lt;br /&gt;برای این که دلداری ای داده باشمش گفتم که باید خوشحال باشد که این تقسیم براساس قوانین اسلام انجام نمی شود، وگرنه به او نصف برادرانش ارث می رسید...توجه زیادی به این موضوع نکرد، اسم اسلام موضوع جالبی را یادش انداخته بود که حیفش می آمد برای من تعریفش نکند :&lt;br /&gt;در کتاب یک دانشمند ترکیه ای خوانده بود که نیل آرمسترانگ، وقتی که در کره ی ماه فرود آمده بوده و هنگام راه پیمائی بر سطح ماه، صدای عجیبی توی گوشی کلاه فضانوردی اش می شنود که منشاء آن را نمی تواند پیدا کند.سال ها بعد، در دیدار از یک کشور آفریقائی مسلمان ،برای اولین بار صدای اذان را از مناره ی یک مسجد می شنود و آن صدای ناشناس را باز می شناسد. این تجربه چنان تاثیری رویش می گذارد که بلافاصله مسلمان می شود - و به همین دلیل هم ، از ناسا بیرونش می کنند...آرمسترانگ بقیه ی عمرش را در راه نشر دادن اسلام می گذراند.&lt;br /&gt;دخترک پیر در میان لبخند گشاده اش غرق شده بود و نور از چهره اش می بارید.درحالیکه دست و پایم را گم کرده بودم، خجالت زده پرسیدم:&lt;br /&gt;" می توانم چند تا رمان دیگر هم ببرم؟"&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7863439-109299606332160310?l=royasaher.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7863439/posts/default/109299606332160310'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7863439/posts/default/109299606332160310'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://royasaher.blogspot.com/2004/08/blog-post_20.html' title='برگ هائی از خاطرات من'/><author><name>roya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09762416800583464133</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7863439.post-109283739597107466</id><published>2004-08-18T18:54:00.000-07:00</published><updated>2004-08-18T08:03:41.993-07:00</updated><title type='text'>گوش های بیچاره ی ما</title><content type='html'>در سرزمین عجایب ، انتظار شنیدن هرچیزی را باید داشت.تازگی ها شنیده ام که" طبق اعلام سازمان یونسکو"، زبان فارسی نه یک زبان، بلکه "لهجه ی پنجم زبان عربی" است، اما زیاد تعجب نکردم چون مدت ها پیش از آن شنیده بودم( البته از کسان کاملن دیگری!) که : باید " لهجه ی ترکی" را ریشه کن کرد! به قول معروف، &lt;strong&gt;آن چه که عوض دارد گله ندارد&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;راستش را بخواهید دیگرشنیدن این حرف ها باعث تعجب کسی نمی شود: ما عادت کرده ایم .&lt;br /&gt;ذوق افسانه سازی یک ملت از تخیل سرشارش مایه می گیرد، و طی مدارج علمی هم ، هرچه بیشتر به شکوفائی این ذوق کمک می کند: در حدود سه سال پیش در یک نشریه ی دانشجوئی ی دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران در مقاله ای به قلم پروفسور" محمد زاده ی صدیق" خواندم که به طور جدی اعلام می شد:&lt;br /&gt;مدت عهدنامه ی ترکمان چای به پایان رسیده است، و این عهد نامه دیگر اعتبار ندارد! حالا وقتش است که سرزمین های قفقاز به دولت ایران بازگردانده شود!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7863439-109283739597107466?l=royasaher.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7863439/posts/default/109283739597107466'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7863439/posts/default/109283739597107466'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://royasaher.blogspot.com/2004/08/blog-post_109283739597107466.html' title='گوش های بیچاره ی ما'/><author><name>roya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09762416800583464133</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7863439.post-109268107785047605</id><published>2004-08-16T23:13:00.001-07:00</published><updated>2004-08-17T02:18:25.256-07:00</updated><title type='text'>قطعات کوتاهی از کتاب " غروب بت ها "  اثر فریدریش نیچه</title><content type='html'>دلاور ترین کسان هم در میان ما، کمتردل آن چیزی را دارد که به راستی می داند...&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;بسا چیزها را هرگز نمی خواهم بدانم - خردمندی بر دانش نیز حد می گذارد.&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;از درس های دانشکده ی جنگ زندگی : آن چه مرا از پای درنیندازد قوی ترم می سازد.&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;اگر آدم برای " چرا؟ " ی زندگانی ی خود پاسخی داشته باشد ، کم و بیش با هر " چگونه؟ " ای می سازد.&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;بله؟ در جست و جوئی؟ دلت می خواهد خود را ده برابر و صد برابر کنی؟ به دنبال&lt;br /&gt;پیروانی؟ - پس، به دنبال صفرها بگرد! -&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;هنرمند، آن گونه که من دوست می دارم، آدمی است که چشم داشت چندانی&lt;br /&gt;ندارد: او به راستی دو چیز می خواهد وبس: نانش، و هنرش - نانش و پری راهزنش.&lt;br /&gt;( circen ، پری دریائی که ملوانان را در افسانه ی ادیسه می فریفت.)&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;زن درست و حسابی همان گونه مرتکب ادبیات می شود که مرتکب گناهی کوچک؛&lt;br /&gt;و در آن میانه نگاهی هم به دور و بر می اندازد که ببیند کسی به کار او توجه دارد یا&lt;br /&gt;نه؛ آن چنان نگاهی که  خریدارنگاه هم هست.&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;من به همه ی سیستم سازان بد گمانم و از ایشان روی گردان. خواست سیستم&lt;br /&gt;سازی خلاف درست کرداری است.&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;آن وقت ها وجدان چه بهانه ها که برای گاز گرفتن نداشت! چه دندان های خوبی&lt;br /&gt;داشت! - و حالا، چه به سرش آمده است؟ - پرسش یک دندان پزشک.&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;از زنی که خصلت های مردانه داشته باشد باید گریخت. زنی که خصلت های مردانه&lt;br /&gt;نداشته باشد خود می گریزد.&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;پیشاپیش می دوی؟ کارت شبانی است یا چیزی جز همگانی؟ مورد سوم این که،&lt;br /&gt;شاید از گریزندگانی؟ ....نخستین پرسش وجدان.&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;چیزی اصیلی؟ یا یک بازیگر و بس؟ نمایشگر چیزی هستی؟ یا اصل آن چه به نمایش&lt;br /&gt;گذاشته می شود؟ - یا سرانجام جز بازیگری تقلید گر نیستی؟ ....دومین پرسش&lt;br /&gt;وجدان.&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;اهل تماشائی ؟ یا دست به یاری دراز کردن؟ یا چشم گرداندن و برکناره رفتن؟ ....&lt;br /&gt;سومین پرسش وجدان.&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;سرخورده می گوید : در پی مردان بزرگ می گشتم، اما آنچه یافتم جز بوزینگان&lt;br /&gt;آرمانشان نبود.&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;غروب بت ها، ترجمه ی داریوش آشوری&lt;br /&gt;-------------------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;اما کلماتی هم از من : در این که نیچه بسیار ضد زن بود بحثی نیست. با این حال&lt;br /&gt;نظراتی که در باره ی زنان داده ، همه را به سرگشتگی اش در این وادی می شود&lt;br /&gt;بخشید، آنجا که در "چنین گفت زرتشت " از زبان زرتشت می نالد: " همه چیز در زن&lt;br /&gt;معماست! " هنگامی که فیلسوفی که به هرچیز و همه چیز" نه " گفته، این طور به درماندنش در&lt;br /&gt;مسئله ای اعتراف می کند ؛ برای آدم کاری باقی نمی ماند جز همدردی کردن....&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7863439-109268107785047605?l=royasaher.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7863439/posts/default/109268107785047605'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7863439/posts/default/109268107785047605'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://royasaher.blogspot.com/2004/08/blog-post_16.html' title='قطعات کوتاهی از کتاب &quot; غروب بت ها &quot;  اثر فریدریش نیچه'/><author><name>roya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09762416800583464133</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7863439.post-109167956625306105</id><published>2004-08-04T21:12:00.000-07:00</published><updated>2004-08-04T21:19:26.253-07:00</updated><title type='text'>شات های معیوب</title><content type='html'>اتوبوس، آفتاب داغ روی بیابان های مرده، گرما زفتی است که زیر لباس به تن می چسبد؛ مردان سیاه و قهوه ای روی صندلی ها تکان- تکان می خورند، حرکت طولانی خواب آور است و بیزار کننده.&lt;br /&gt;خارج از جاده ی کرج ، " میدان افغانستان"؛ یک مشت خاک وخل است با جدول های دایره ای چیده شده. مرد مسن خسته ای می خواهد پیاده شود.&lt;br /&gt;تصویر اسکناس سبز هزاری توی مردمک چشم های بیرون زده ی راننده.&lt;br /&gt;"عرق خوره" ،لحظه ای از فکر مسافر، در پاسخ به صورت سرخ و غبغب درشت راننده ، و بیشتر از همه  به حالتی در نگاهش که می گوید: نوش!&lt;br /&gt;ضامن را اسکناس می کشد. محموله قابل انفجار است، احتیاط کنید!&lt;br /&gt;پرنده ی سبز در هوا پرمی زندو جلوی پای مسافر به خاک می افتد؛ کلمات توی صورتش می خورند، یکی یکی ، و از راه شبکه ی اعصابش تا نوک ناخن ها و موهایش نفوذ می کنند.&lt;br /&gt;- بچه حاجی رو باش! مرتیکه ، مردمو معطل کردی که چی؟ پول خورد تو جیبشون نمی ذارن، اما زبون؟ این هوا!&lt;br /&gt;بم ، از خود راضی، دورگه - کلمات اعتماد به نفس دارند، کلمات ضعیف قبل از خودشان را می پوشانند که گوئی عذر می خواستند:&lt;br /&gt;- چیه بابا ، حالا که دیگه هزاری ام خورده...&lt;br /&gt;کلمات ضعیف مسافر برآمده بودند از عمق یک احساس حقارت شرم آور، حس کوچکی در برابر بزرگتر، مثل احساس قایم کردن شست پائی که از سوراخ کفش در آمده. غرش صاعقه ی وحشی از طرف راننده این احساس را به طغیان در می آورد:&lt;br /&gt;عرق کرده از اهانت، اسکناس جنجال برانگیز را مچاله در جیبش می چپاند، راهش را پیش می گیرد.&lt;br /&gt;- نمی خوای نخواه! نا ندارم با تو دهن به دهن بذارم ...&lt;br /&gt;بازتاب هر جمله ، بی درنگ و ناگزیر به دنبالش می آید. سرموسفید اندکی خم است، به عادت نگاهش به زمین است اما همه چیز را می بیند. دهن کج شده ازخشم راننده را و پای کلفتش را روی پدال. پوستش موج انرژی ی اضطراب آور را در هوا حس می کند.ارتعاش می آید و به او می رسد و می تکاندش. یقه اش در دست راننده می ماند ، کت بی یقه ، بی زبان سخن می گوید- زار می زند و یقه ای را می خواهد که لگد مال شده و به رنگ خاک در آمده.&lt;br /&gt;انرژی ی عصبی از راه هوا قابل انتقال است.گرما ، راه طولانی، صدای موتور، و هوای مسموم ، موجی سرخ را از جانب راننده به سوی دیگر سیستم های عصبی توی اتوبوس می فرستد و موج های مشابهی را در آنها برمی انگیزد به رنگ های نارنجی تند، زرد بُرنده، بنفش قرمز، و زنگاری ی تو ذوق زن. مسافر مسن دو سه بار بیشتر تکانده نشده که کمک از راه می رسد: تحریک موج عصبی ، کالبدها را از جا می پراند. به نت های بم راننده، آکوردهائی با تمام واریانت های زیر وبم موجود پاسخ می دهند.&lt;br /&gt;- اوهوی چته، هار شده ی؟&lt;br /&gt;- مسافرو می زنی؟ مگه شهر هرته؟&lt;br /&gt;حرکاتی بدون هرگونه هماهنگی شروع می شود. دست ها، پاها، سرها در میدان دید ظاهر و نا پدید می شوند. در زمینه ی هن و هن ریتمیکِ مخلوط با فحش ها،  قله های سوپرانوی جیغ از زیر دست و پا اوج می گیرد ؛ زن ها دارند به کف اتوبوس تغییر جا می دهند و لگد مال می شوند.&lt;br /&gt;شور خشونت سیل آسا می ریزد، بازمانده ی خویشتن داری را که در ساعات رنج بردن در شهر شلوغ به زحمت حفظ شده بود می شوید و می برد. انرژی درد انباشته شده در روان انسان ها سدها را می شکند.&lt;br /&gt;مشت های راننده تیرهای رها شده از ترکشند، بی نشانه گیری، عجول. دو مرد از ایستگاه می دوند، با یک میل لنگ در دست، تا به دعوا بپیوندند. کسی پرسشی از کسی نمی کند و کسی توضیحی نمی دهد.&lt;br /&gt;در میان جنجال مردی بالا می آید. دست هاآویزان در کنارژنده هایش ، تیشه ای درشت و دسته آهنین در دست. مثل امامزاده ها معصومیت از نگاهش می بارد. هنوز وارد ماشین نشده سیلی راه گم کرده ای به شدت گونه اش را می نوازد. چشم های باریک ، بیگانه وار از توی قرصِ پَخت و زرد صورتش به دنیا نگاه می کنند. تودار بودن همیشه نشانه ی خردمندی نیست، گاهی هم از بریده شدن پل های ارتباطی حکایت می کند. چیزی که باید تعجب را برانگیزد این است که برق وحشی گری از چشم های مورب بیگانه غایب است، و بر می انگیزد هم.خونسردی مرد در باز کردن راهش و یافتن یک صندلی ،بی طرفان ردیف عقب اتوبوس را کنجکاو می کند که از اول غائله فقط تماشاچی بوده اند و مولد چند نت محدود "نچ، نچ" و " اووووه!" در ارکستر آشوب.&lt;br /&gt;گنگی مات تازه وارد مانع کنجکاوی ها نمی شود. از چند طرف سوال می کنند:&lt;br /&gt;- چرا هیچی نگفتی؟&lt;br /&gt;- گفتم حالاست که با اون تیشه ت بزنی تو سر یارو!&lt;br /&gt;- خوردی صداتم در نیومد؟ واسه چی آخه؟&lt;br /&gt;جواب خیال آمدن ندارد. &lt;br /&gt;- افغانی به این بی حالی ندیده بودیم !&lt;br /&gt;- هرکی بود لااقل یه عکس العملی نشون می داد.&lt;br /&gt;سنگ ناشناسی است آنچه "افغانی" ازش تراشیده شده: متفاوت از هیاهو و شتاب زدگی این قوم. در مرکز توجه بودن آرامشش را به هم نمی زند، یک مشت سکوت نادر را در میانه می پراکند.&lt;br /&gt;- ما افغان ها یا نمی زنیم، یا اگر بزنیم کشته می کنیم.&lt;br /&gt;شکاف لب های نازک با دادن توضیحی که کافیش می دانند بسته می شوند.&lt;br /&gt;جنگ به کندی و توقف می گراید ، به همان دلیل که همه ی جنگ ها خاتمه می یابند: پایان منابع انرژی.همه از نفس و حوصله افتاده اند. مثل همیشه، میانجی ها پیدا می شوند،ولی فقط بعداز این که هیجان عمومی فروکش کرده و اوضاع آرام تر شده است.&lt;br /&gt;مرد کراوات راه راه شکم گنده تریبون را در اختیار گرفته، چون در هر جمعی در هر جابالاخره باید یکی از نسل سخنرانان پیدا شود، برای این که این نسل از آن نسل ها نیست که هرگز منقرض شدنی باشد، و به خصوص برای این که ممکن نیست جائی حقی از کسی ضایع شود، و یک سخنران بالفطره برای احیای آن ظهور نکند.&lt;br /&gt;-  آقایون، خانوما، من از طرف همه تون از این افغانی معذرت می خوام!&lt;br /&gt;کلمات تا آنجا ادامه دارند که اتوبوس راه بیفتد. طرفین دعوا با مسالمت کنار هم نشسته اند و این صلح را هم مثل آن جنگ کاملن طبیعی احساس می کنند، و کمتر کسی هم به کلمات بی آزار گوش می دهد. صدای موتور و گرما و هوای سنگین رخوت آور نیمی از مسافران را به چرت زدن می اندازد."افغانی"  شق و رق و سیخ نشسته و منظره را به دقت تماشا می کند، شاید یاد وطنش افتاده که مناظرش بابا بزرگ این منظره ها حساب می شوند.&lt;br /&gt;آفتاب ، یکه تاز اصلی صحنه ، بی سروصدا همه چیز را ذوب می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7863439-109167956625306105?l=royasaher.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7863439/posts/default/109167956625306105'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7863439/posts/default/109167956625306105'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://royasaher.blogspot.com/2004/08/blog-post.html' title='شات های معیوب'/><author><name>roya</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09762416800583464133</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
